تودهاي نميپردازد، بلكه زندگي چادرنشيني و اسكانيافتگي را مقابل هم قرار ميدهد و ميكوشد تناقض آنها را بيان كند، چون اسكانيافتگي حالت پيشرفت فرهنگي و در عين حال، منشأ فساد و تباهي است؛ اين منشأ شهرنشيني و در عينحال انحطاط نژادي است.
مقدمه اثري اندوهبار است، چون از طرفي موٴلف از برتري ذاتي اسلام و از طرف ديگر، كاستيهاي عرب آگاه است و نشانههاي بارز تباهي و سقوطشان را ميبيند. اين سبب ميشود تا نتيجه بگيرد كه عمر دولتها و سلسلهها هم شبيه افراد است و دوران اعتلايشان ناگزير دوران فتور و انقراض را در پي دارد. هر تمدني آبستن فساد، انحطاط و تباهي است؛ آنگاه، تمدن تازهاي پديد ميآيد و اليٰ آخر.
از اين نظر ابن خلدون را ميتوان پيشاهنگ اُسوالد اشپنگلر (1880 ـ 1936) دانست.
او ارزش اجتماعي دين را دريافت. او چيزي را بيان كرد كه ميتوان آن را تاريخ و فلسفه (يا جامعهشناسي) پيشه و هنر ناميد. مثلاً، دليل پيشرفت كشاورزي را در اسپانياي اسلامي ناشي از آن ميدانست كه بهترين زمينها بهتدريج، بهدست مسيحيان افتاده بود.
تصور وي از دولت بهطور بارزي آزاديگرايانه و علاقهاش به آزادي همانند علاقهاش به نظم بود. يعني او به يك اندازه هم با هرجومرج بدوي و هم با استبداد مخالف بود؛ به عقيدهٴ او وظايف دولت تنها عبارت است از تأمين امنيت، آرامش و درستكاري در معاملات؛ بهخاطر اين وظايف است كه فرمانروايان حق دارند مالياتهاي عادلانه وضع كنند. هر نوع دستاندازي ديگر به آزادي افراد همانقدر براي دولت زيانآور است كه براي خود آن افراد. چنين نظريهاي در مورد دولت و سلطنت استقلال فكري او را نشان ميدهد، چون او مسلماني موٴمن و راست كيش بود و دولت سلاطين مسلمان همواره گرايشهاي نيرومندي به استبداد داشت.
ابن خلدون را پدر (يا از پدران) فلسفهٴ تاريخ و همچنين پدر جامعهشناسي خواندهاند. در مورد اول جاي بحثي نيست؛ اعتبار مورد دوم بسته به تصور ما از جامعهشناسي است. در هر صورت، توصيف او از تاريخ توصيفي جامعهشناختي است. او ميگويد:
((هدف واقعي تاريخ كمك به ما براي درك وضع اجتماعي انسان (اﻹجماع اﻹنساني)، يعني تمدنها، و آموختن همهٴ پديدههاي مربوط به آنهاست، از قبيل تعديل عادات، روح خانواده و قبيله، اقسام برتري كه مردم نسبت به يكديگر پيدا ميكنند و موجب ايجاد سلسلهها و امپراتوريها ميشود، تمايزات اجتماعي، اشتغالاتي كه مردم كار و مساعي خود را مصروف آنها ميكنند، از قبيل پيشه، صنعت، علم، هنر؛ بالاخره همهٴ تغييراتي كه طبيعت امور ممكن است در ماهيت جامعه پديد آورد. حال همانطور كه ممكن است دروغهايي به سادگي، در گزارشهاي تاريخي راه پيدا كند، ما ميتوانيم علل پيدايش آنها را خاطرنشان كنيم. ...))